عراقی و حافظ
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد
غزلیات عراقی است سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز ، که فریاد نکرد
عراقی و حافظ از چند جهت با یکدیگر وجه اشتراک واز چند جهت با یکدگر وجه افتراق زیاد داشتند . وجه اشتراکشان ؛ (1)هردو شاعر و متولد در ناحیه مرکزی فلات ایران بوده اند ( اراک فعلی و شیراز ) ، (2) هر دوشاعر قرآن را از حفظ داشته اند ، (3) هر دو شاعر غزلسرا هستند ، (4) هر دو شاعرصوت و آواز خوش داشته اند . (5) شعر و غزلیات هر دو شاعر در زمان خودشان در سراسرایران و حتی در سرزمین های همجوار نشریافته بود و به غزلسرایی و اشعار خوش و نغز معروف بوده اند .
و اما وجه افتراق ؛ (1) عراقی همه عمر خود را در سفر و جابجایی از کشوری به کشور دیگر گذراند و سرزمین های شرق و غرب موطن خود را سیر کرد و درنهایت در غربت و دور از موطن خود ( در دمشق ) درگذشت . اما حافظ در تمام عمر ( غیرمدتی کوتاهی که به یزد سفر کرد ) در شهر شیراز ماندگار شد و در همان شهر دارفانی راوداع کرد .
(2) طرز تفکر و شیوه زندگی عراقی کاملا روشن وبدون ابهام است و مسلک و مشرب مشخصی دارد ولی نحله فکری و مشرب اعتقادی حافظ خیلی روشن نیست و از اشعارش هم چندان قابل درک نیست .
(3 ) مرشد و مراد و آموزگاران اعتقادی عراقی معلوم هستند و مشخ است که نزد چه بزرگانی درس و فحص را آموخته است . ولی در موردحافظ نمی دانیم که پیر و مرادش چه کس یا چه کسانی بوده اند و مدت تلمذ یا گذرداندن دوره سالکی وی نامعلوم است .
(4) عراقی غیر از غزلیات ، آثاری دیگری هم داردکه در دیوانش موجود است و بعضی آثارش هم ذکر شده ولی ممکن است فعلا در دسترس نباشد( شرح فصوص الحکم ) . ولی از حافظ غیراز غزلیات و چند رباعی و تعداد کمی قصیده اثردیگری موجود نیست .
(5) غزلیات عراقی تقریبا همه عارفانه و سوزدرونی شاعر در وصال به محبوب ازلی را نشان می دهد ، ولی غزلیات حافظ چند وجهی است و جهت مشخص از آن مستفاد نمی شود و هر کسی مطابق فهم و درک خود در مورد آنهابرداشتی دارد .
خلاصه سرگذشت فخرالدین عراقی
عراقی ،شاعر عاشق و عارف شوریده قرن هفتم که اشعار لطیف و غزلهای پر شور او هم در زمان حیات وی نقل محافل اهل دل شده بود ، به دنبال جذبه عشق از دیار خویش آواره گردید و برای بار یافتن به بارخانۀ محبوب ازلی در نارخانۀ عشق گداخت و در دست اولیای مشهور زمان خود تربیت یافت و در نتیجه ، بازتاب آن تعلیمات در آثار او موجب پراکندنفکر وحدت وجود به طریقه ابن عربی در کشتزار مستعد ادب فارسی شد و دیدگاهی تازه برای سخنگویان باز کرد .
فخرالدین ابراهیم در سال 610 در ده کونجان (
یاکمیجان ) از ولایت همدان ( در قرن هفتم واراک فعلی ) ، دیده به جهان
گشود و 78 سال بعد در سال 688 در شام درگذشت .
بنابراین ، دورۀ
زندگانی او مقارن است با حملۀ مغول به ایران . بدینسان که فخرالدین هفت
سال پیش از هجوم مغولان پا به عرصه وجود می نهد و دو سال پیش از مرگ ارغون
خان( متوفی در 690 ) از جهان رخت بر می بندد .
تولد خواجه شمس الدین محمد حافظ از اشعار وآثاری که از کاتبان و شاعران باقی مانده است؛ آغاز قرن هشتم هجری در شیراز می دانند و وفات وی را در سال792 هجری حدس می زنند. بنابراین حافظ حدود بیست سال بعد از وفات عراقی به دنیا آمده است .
عراقی حافظه ای قوی داشت و در خردسالی قرآن راحفظ
کرد و از قرار صوتی خوش و بیانی نافذ داشته است . عراقی در سن جوانی زمانی
که17 یا 18ساله بود بدنبال یک جذبه عشقی ، همدان را ترک می کند به بغداد و
شام رفت واز شام به سوی هندوستان روانه شد و درمولتان در خانقاه بهاء
الدین زکریا مولتانی موسس سلسله سهروردیان مولتان نزول می کند . عراقی 17
سال ملازم زکریا بود ومدتی در مولتان ماندگار می شود و شیخ زکریا دخترخود
را به عقد عراقی درمی آورد . فخرالدین
از دختر مولانا زکریا ، پسری پیدا می کند که لقب او را کبیرالدین می نهد .
شیخ فخرالدین عراقی در مولتان سکون و قرار نیافت وبدنبال عشق درونی ، به سفر ادامه داد و به آسیای صغیر یا ترکیه فعلی هجرت کرد ، هنگام ورود به آسیای صغیر در اواخر سال 666 یا در 667 ، در سن 56 یا 57 سالگی است . وی که به سن وقوف و کمال رسیده است به احتمال زیاد پس از سرخوردگی و رنجش از محیط خانقاه زکریا مولتانی ، بعد از مرگ وی به دنبال محیط مناسبی برای اشاعه عقاید وافکار خود می گردد . ازین رو پس از زیارت کعبه و عتبات مقدس ، عازم آسیای صغیر میشود که در آن هنگام قلندران در آن دیار برای خود مراکزی داشتند . او که با شیوه تفکر وحدت وجود ، الفتی دیرینه دارد پس از گردش در اقصای روم به خدمت صدرالدین قونوی که در آن زمان شیخ الاسلام و صاحب نفوذ و قدرت بود ، می رسد و بدین ترتیب هم از افاضات وی بعنوان بهترین شاگرد و شارح آثار ابن عربی بهره مند می گردد و هم از محضر او که مجمع بزرگان و صاحبان قدرت و نفوذ چون معین الدین پروانه بوداستفاده می کند .
ابن عربی که بود ؟
« ابوبکر محیی الدین محمد بن علی حاتمی طائی اندلسی معرف به ابن عربی . یکی از اعاظم حکمای صوفیه . مولد او در سال 560 بمرسیه است . در هشت سالگی با کسان خویش به اشبیلیه رفته و مقدمات علم در آنجا فراگرفته وسپس نزد دانشمندان بزرگ محل مانند ابن بشکوال و جز او به تکمیل معلومات خودپرداخته و بسال 590 به تونس و در 598 به مشرق سفر کرده و بدانجا متوطن شده در همین سال توفیق زیارت خانه خدا یافته و دو بار یکبار در سال 601 و دیگری در سال 608 به بغداد مسافرت و مدتی کوتاه در آنجا بوده و در سال 611 نوبت دوم حج گذارده و سال بعدبه حلب و پس از آن به موصل و آسیای صغیر رفت . ابن عربی در سال 638 در دمشق درگذشت. ابن عربی نزدیک به دویست جلد کتاب نوشته است که بعضی از آنها هنوز هم یکی ازمراجع و ماخذ اصحاب طریقت و دانشمندان دیگر است و از آن جمله ؛ فتوحات مکیه ، فصوص الحکم ، تاج الرسائل ، منهاج الوسائل ..... است . » ( لغت نامه دهخدا )
تفکر و فلسفه وحدت وجود
« وحدت وجود اصطلاحی فلسفی و همچنین صوفیه است که موجودات را همه دارای یک وجود ،یعنی حق سبحانه و تعالی دانستن و وجود ماسوی را محض اعتبارات شمردن ، چنانچه موج ، حباب ، گرداب و قطره و شبنم را همه آب پنداشتن واین حالات و روشهای ظهور آب است .
یکی از مسائل مهم فلسفی مساله وحدت وجود است .این اصل اساس فلسفی و هم عرفانی دارد. فرض آنکه جهان وجود از جمادات و نباتات وحیوانات و معادن و مفارقات و فلکیات ، همه یک وجودند که در مرتبت فوق و اقوی و اشدوجود خدا قرار دارد و بقیه موجودات بر حسب مراتب قرب و بعد به مبدا اول که طرف اقوی است متفاوت اند بعضی شدید و بعضی ضعیفند . وجود را دو طرف است یک طرف آن واجب الوجود و طرف دیگر آن هیولی و یا هر موجود ضعیفی که ضعیف تر از آن نباشد . » ( لغت نامه دهخدا ).
تعلیمات ابن عربی سرّی و رمزی است . او نظرات خود را زیر پردۀ انشایی مقلق مستور کرده است . به دلیل همین رمزی بودن بارها آثاراو بوسیله شاگردانش شرح داده شده است . ولی شاگرد بی واسطه و بهترین شارح آثار اوصدرالدین قونیوی پسر خوانده اوست . افراد دیگری نیز بر کتاب معروف ابن عربی بنام «فصوص الحکم » تفسیر نوشته اند که یکی از آنها عراقی است .
عاقبت عراقی
عراقی در سال 683 هجری از روم به مصر و شام عزیمت یا بدلیل خصومت حاکمان وقت ، بعبارتی فرار می کند . فخرالدین عراقی به چندجهت مصر را برای اقامت خود انتخاب می کند : اول ، وی می خواهد حتی الامکان مابین خود و مغولان فاصله ایجاد کند . دوم ، عراقی می خواست پسر معین الدین پروانه را ،که در مصر حبس است ، نجات دهد .
عراقی پس از مدتی اقامت در مصر ، قصد سفر به دمشق را میکند و در دمشق اقامت می گزیند .به هر تقدیر عراقی در سال 688 هجری در دمشق بیمار شده و در همانجا رخت ازدنیا بر می بندد و این آخرین سفر یک قلندر بسیار سفر و یک آوارۀ عشق است .
اندیشه و عقل نزد شاعران قرن هفتم
شاعران بزرگ قرن هفتم بیشتر توجه به بیان اندیشه دارند تا به رعایت جانب الفاظ و صنایع ، اما اندیشه ، که کوششی است برای شناسایی حقایق و وصول به حقیقت مطلق ، در اشعار آنان بیشتر بوسیله صفای روح و جذبه ومکاشفه انجام می گیرد ، تا از طریق عقل و استدلال .
اخلاق و ظاهر عراقی
بطوریکه از شواهد و قرائن پیداست ، فخرالدین عراقی مردی بوده است با هنجار و رفتار محبت انگیز و بی ریا ، و مشربی حاکی ازمهربانی و سرشتی ناشی از ادب و نزاکت و فروتنی .
لباس فخرالدین ، پس از بیرون رفتن از همدان جوالق ( جولاه یا شولا نوعی پارچه پشمی ضخیم که قلندران و شبانان و بیابان گردهامی پوشیدند ) بود و بعداٌ در تمام مدت اقامت در هند و روم خرقه می پوشید و از زمان اقامت در مصر و تا آخر عمر دستار به سر می بست رداء و طیلسان در بر میکرد .
عراقی از شاعران قبل از خود چون سنایی ، عطار ومولوی نیز تاثیر پذیرفته است .
همانطوری که ملاحظه می شود بر عکس عراقی ، حافظ که از شیراز بیرون نرفت ( یه جز یکبار که به شهر یزد سفر کرد ) و اصولا به سفرعلاقه نداشت و یا امکان برایش ایجاد نشد ، عراقی همه عمر خود را به سفر و در بلادی غیر از موطن اصلی خود گذراند واز شرق به غرب عراق آنروز سفر کرد و در نهایت در شهردمشق وفات یافت .
تاثیر غزلیات عراقی
تاثیر سخن فخرالدین عراقی در حدّی است که اززمان او نیز فراتر می رود و سرود سخن سرایان پس از او می شود ، چنانچه حافظ خودتصریح می فرماید که :
غزلیات عراقی است سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد
در اینجا مقایسه کوتاهی در مورد اشعار این دوغزلسرا مطرح می گردد :
عراقی :
از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست
هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست
حافظ :
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و می خواران از نرگس مستش مست
عراقی :
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حافظ :
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
عراقی :
مرا این دوستی با تو بلای آسمانی بود
قضای آسمانی را دگر کردن توان ، نتوان
حافظ :
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد
عراقی :
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
سفید کردن آن نوعی از محالات است
حافظ :
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
عراقی :
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی
گره از کار فرو بسته ما بگشایی
حافظ :
بود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
چند غزل زیبا از عراقی :
حافظ نیز چون عراقی به به باد صبا و نسیم ، علاقه خاصی داشت . ( برای مطالعه در مورد علاقه حافظ به باد صبا به مقاله « باد صبا و دل شوریده حافظ » ، نشر یافته در سایت آفتاب مراجعه شود ) .
یاد رخ ِ دلدار
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید
که بوی او ، شفای جان هر بیمار می آید
نسیم او مگر در باغ ، جلوه می دهد گل را
که آواز خوش بلبل، ز هر سو زار می آید
بیا در گلشن ای بی دل ، به بوی گل ، برافشان جان
که از گلزار و گل امروز ، بوی یار می آید
گل از شادی همی خندد ، من از غم زار می گریم
که از رنگش ، مرا یادِ رخ دلدار می آید
ز بستان هیچ در چشمم نمی آید ، مگر آبی
که در چشمم ز یاد او، دمی ، صد بار می آید
اگر گلزار می آید کسی را خوش ، مرا باری
نسیم کوی او خوشتر ز صد گلزار می آید
مرا چه از گل و گلزار، کاندر دست امیدم
ز گلزار وصال یار، زخم خار می آید
عراقی ، خسته دل هردم ز هر سو می خورد زخمی
همه زخم بلا گویی بر این افگار می آید .
سخن سربست
از پرده برون آمد ، ساقی قدحی در دست
هم پرده ما بدرید ، هم توبه ما ، بشکست
بنمود رخ زیبا ، گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما ، آمد برما بنشست
زلفش گرهی بگشاد ، بند از دل ما برخاست
جان ، دل ز جهان برداشت ، اندر سر زلفش بست
در دام سر زلفش ماندیم ، همه حیران
وز جام می لعلش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل ، در طرّۀ او زد چنگ
غرقه زند از حیرت ، در هر چه بیابد ، دست چون سلسله زلفش بند دل حیران شد
آزاد شد از عالم وز هستی او خود رست با یار ِ خوشی بنشست ، دل کز سرجان برخاست
با جان و جهان پیوست ، جان کز دو جهان بگسست از غمزه و روی او ، گه مستم و گه هشیار
وز طرّه و لعل او ، گه نیستم و ، گه هست می خواستم از اسرار، اظهار کنم حرفی
ز اغیار بترسیدم ، گفتم سخنی سر بست
توبرون در چه کردی ؟
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها ، گل خیر آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه گدایی
مژه ها و چشم ِ یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در ِ گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم ، به چه رو روم به گلشن
که شنیده ام ز گل ها ، همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این ، به کدام ملت است این
که کُشند عاشقی را ، که تو عاشقم چرایی به طواف کعبه رفتم ، به حرم ره ندادند
که برون در چه کردی ؟ که درون خانه آیی ؟
به قمارخانه رفتم ، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم ، همه زاهد ریایی
در دیر می زدم من ، که یکی ز در درآمد
که درآ ، درآ ، عراقی ،که تو خاص از آن مایی .
( توضیح : عنوان های سه غزل بالا ، به انتخاب نگارنده مقاله است )
حجت الله مهریاری
منابع و ماخذ :
1- کلیات فخر الدین عراقی – به تصحیح دکتر نسرین محتشم – انتشارات زوار – چاپ سوم– 1386
2- لغات نامه دهحخدا .